سفارش تبلیغ
صبا
سه روایت از یک ریش...به مولا نخونی نصف عمرت بر فناست 




روایت اول:

هوا خنک بود. خب پاییز بود. پاییز سال ????. همه نیروهاى لشکر ?? محمدرسول الله(ص) در «اردوگاه کرخه» مستقر بودند. محل استقرار از بچه هاى گردان تخریب با اردوگاه لشکر مقدارى فاصله داشت.
آن روز مى خواستم به آن جا بروم تا به چند تا از بچه محلهایمان سر بزنم. کنار جاده خاکى ایستاده بودم که دیدم یک اتوبوس از طرف تدارکات و خدمات که حمام و... هم آنجا بود، مى آید. نزدیک که شد، دست بلند کردم که ایستاد. بلافاصله در باز شد و مرد جوانى که ظاهراً صورتش را با ماشین تراشیده بود، نمایان شد. تا گفتم برادر کجا میرید؟
همون صورت تراشیده گفت:
- ... مى ریم صفا... کوچه وفا... پلاک هزارش .
... اهلشى بیا بالا .
جا خوردم. آخه این لات بازى ها توى جبهه رسم نبود. مجبورى سوار شدم. غیر از اون و راننده، کس دیگرى توى ماشین نبود. به چشم هاى صورت تراشیده که زل زدم، احساس کردم خیلى آشناست. هر چه فکر کردم نتوانستم او را به یاد بیاورم. اتوبوس توى دست اندازهاى جاده شنى، بالا و پایین مى شد و او همچنان مى خندید و با همان لفظ حرف مى زد. انگار که مى خواست شخصیتش را زیر آن چهره پنهان کند. وقتى دید بدجورى نگاهش مى کنم، با خنده اى گفت:
- مشتى... مارو نشناختى؟
جواب من همچنان منفى بود، که گفت:
- ... بابا این منم حاج محسن.
حاج محسن؟ کدام حاج محسن؟ من که حاج محسنى با این قیافه نمى شناسم. فهمید که هنوز نشناختمش، ادامه داد:
- ... منم حاج محسن دین شعارى.
جل الخالق! به حق چیزهاى ندیده! «حاج محسن دین شعارى» معاون گردان تخریب؟ آن هم با این قیافه؟ پس آن همه ریش انبوه حنایى رنگ چى شد؟


حمید داودآبادى




روایت دوم:

آن روز من در حسینیه گردان تخریب نشسته بودم. نماز جماعت تمام شده و همه رفته بودند. تو حال خودم بودم و داشتم با تسبیح ذکر مى گفتم که متوجه شدم کسى بغل دستم نشست. خب اهمیتى ندادم. حتماً یکى از بچه هاى گردان بوده که به نماز جماعت نرسیده، حالا آمده نمازش را بخواند. توى حال خودم بودم که احساس کردم کسى از پشت زد روى شانه ام. برگشتم و نگاه کردم ولى کسى نبود. متوجه شدم آن که بغل دستم نشسته، زد زیر خنده. جا خوردم. ولى اهمیتى ندادم. گذاشتم به این حساب که از نیروهاى جدید است و این طورى مى خواهد باب دوستى را باز کند، دقیقه اى نگذشت که دوباره دستش را برد و از پشت زد روى شانه ام. باز توجه نکردم. ولى وقتى براى سومین بار زد، برگشتم، نگاهش کردم و گفتم:
- مى بخشید برادر... من با شما شوخى ندارم.
ولى او فقط خندید. نمى دانم چرا احساس کردم نگاهش آشناست. با همان قیافه مثلاً ناراحت و گرفته ادامه دادم:
- دوست هم ندارم کسى الکى باهام شوخى کنه.
زد زیر خنده و گفت:
- برو بینیم بابا...
عجب. این دیگه کیه که امروز به ما گیر داده؟ گفتم:
- برادر درست صحبت کن و احترام خودت رو هم داشته باش.
فرصت نداد بقیه حرفم را بزنم. کوبید روى شانه ام و گفت:
- بابا منم، حاج محسن.
کدام حاج محسن؟
- منم حاج محسن دین شعارى...
اى بابا. حاج محسن دین شعارى و این قیافه بى ریخت. من یکى که نشناختمش؟! با خودم گفتم که خالى مى بندد؛ ولى نه، نگاه هایش همان بود. راست مى گفت. خنده اش هم همان زیبایى را داشت.
- پس چرا به این ریخت و قیافه دراومدى؟
هیچى بابا رفتم سلمونى صلواتى بغل تدارکات لشکر، پسره دفعه اولش بود قیچى دستش مى گرفت؟ یا خواست حال منو بگیره؛ بهش گفتم که فقط یک کمى روى ریشام رو صاف کنه، به زور دست برد وسط ریشام و قیچى رو انداخت که یه دفه از بیخ کندشون. هر چى گفتم چى کار مى کنى، گفت الان درستش مى کنم. هم ترسیده بود، هم شوخیش گرفته بود. هیچى دیگه حضرت آقا شوخى شوخى زد ریش و ریشه مارو از بیخ تراشیده و مارو انداخت به این روز. عوضش خوبه تو که منو نشناختى، یعنى خیلى قیافم عوض شده و کسى منو نمى شناسه...


مرتضى شادکام



 روایت سوم:
زمستان سال ?? بود. سرما صورت ها را مى سوزاند. همراه بقیه بچه هاى گردان تخریب، مشغول پاکسازى معبرهاى میدان مین در منطقه بودیم. چند روزى بود که عملیات در غرب کشور شروع شده بود. من بودم، حاج محسن و یکى دو تا دیگر از بچه هاى تخریب. من از سمت چپ شروع کردم و حاج محسن خودش آستین ها را بالا زد و از سمت راست وارد میدان مین شد. مى خواست خودش کنار بچه ها و دوش به دوش آن ها توى میدان باشد و عمل کند.
ظاهراً پاى راست حاج محسن به خاطر جراحت هاى قبلى خم نمى شد؛ به همین دلیل بود که نمى توانست راحت هر دو پایش را خم کند و بنشیند زمین. عادتش این بود، از کمر که دولا مى شد، انگشتانش را باز مى کرد و مى برد لاى شاخک هاى مین و المرى. همه مى دانستیم که الان حاجى چه مى گوید:
- گوگورى مگورى... بیا بغل عمو.
شاخک را مى پیچاند، چاشنى مین را درآورده و آن را خنثى مى کرد همه مان مى خندیدیم. نگاهم به مین هاى جلوى دستم بود، ولى گهگاه نگاهى هم به حاج محسن مى انداختم. صداى «گو گورى مگورى»اش همه را مى خنداند. یک مین را از خاک درآوردم و گذاشتم کنار. برگشتم نگاهى به حاج محسن انداختم که دیدم انگشتانش را برد لاى شاخکهاى یک المرى. خواستم پهلوى خودم با حاج محسن تکرار کنم، گوگورى مگورى
حاجى شروع کرد به گفتن...
- گوگورى مگو...
گرومپ
ناگهان انبوهى از ساچمه  فلزى، آتش و انفجار همه جا را پر کرد. منتظر بودم تا حاجى بقیه حرفش را بزند دود غلیظ و سیاه که خوابید، چشمم به حاج محسن دین شعارى با آن ریش بلند حنایى رنگ افتاد. اما صورت و ریش حاج محسن رفته بودند.


شهید مجتبى رضایى



نوشته شده توسط جانشین دسته در جمعه 88/12/28 و ساعت 8:49 عصر
نظرات دیگران()

لیست کل یادداشت های این وبلاگ
ساخت بازیهای ضد شیعَه باحمایت مستقیم وهابیت و صهیونیزم!!!
روایتی جالب از شهدا (ضرر نمی کنین)
اهانت بقران
یک روز یک مرد انگلیسی از یک شیخ مسلمان پرسید: «چرا در اسلام زنان
من نه از رد شدن جمعه ها می ترسم، نه از طولانی شدن زمان که ظهورتا
حجاب یک مفهوم عام و عالی است که پوشش نیز جزیی از آن است.
معنی عشق چیست؟
تنها نامحرم!
حجابـــ مانند اولین خاکریز جبهہ استـــ
کاش نامی از تو در دنیا نبود ... مرگ بر نیرنگت ای آل سعود!
نجات از شبهه و شهوت
[عناوین آرشیوشده]
طراح قالب: رضا امین زاده** پارسی بلاگ پیشرفته ترین سیستم مدیریت وبلاگ
بالا